از موقعی که حس کردیم که بیهوش شدیم
در جای آرامش مانبه من دومین بار رو یادآوری می کنه که تو رو تا خونه ات تعقیب کردم عذرخواهی هامون تموم میشه در قسمت دوم ماه می به من تابستون رو یادآوری می کنه توی این روز زمستون در پایان درد می بینمت
در پایان درد می بینمت
هر قدمی که برداشتیم ، همسان شده هر استخون شکسته شده برای من دومین بار رو یادآوری می کنه که تو رو تا خونه ات تعقیب کردم من رو با لالایی هات شستی وقتی که تو داشتی می رفتی به من زمان مرگ رو یادآوری می کنه توی این روز مهم
در پایان درد می بینمت
از موقعی که راهمون جدا شد بیشتر شبیه خودکشی به نظر میاد در پایان درد می بینمت هر روز با هم بودیم ، همیشه واقعاً فکر می کنم که بهترین دوستم رو از دست دادم
نمی تونم باور کنم که این می تونه آخرش باشه طوری به نظر می آید که انگار تو دست برداشتی و اگر این حقیقت داره ، نمی خواهم بدونم حرف نزن ، می دونم که چه میگی
به خاطر همین توضیح دادن رو ول کن نگو ، چونکه صدمه می زنه حرف نزن ، می دونم که چه فکر می کنی به دلایل تو احتیاجی ندارم نگو ، چونکه صدمه می زنه خاطره های ما خب ، می تونن جذاب باشن
اما بعضی هاشون در هر صورت ، قوی و ترسناک هستن وقتی ما می میریم ، هم تو ، هم من سرم میان دستام هست و نشسته و گریه می کنم همه چیز تموم می شه باید بازی کردن در مورد اینکه چه کسی هستیم رو رها کنم تو و من ، می تونم ببینم که می میریم ، آیا می میریم ؟ نگو ، چونکه صدمه می زنه می دونم که چی میگی
برای همین لطفاً توضیح دادن رو ول کن حرف نزن ، حرف نزن ، حرف نزن آه ، می دونم که چی فکر می کنی و به دلایل تو احتیاجی ندارم می دونم که خوبی ، می دانم که خوبی ، می دانم که واقعاً خوبی نه ، نه ، هیش ، عزیزم هیش ، عزیزم ، هیش نگو ، چونکه صدمه می زنه هیش ، عزیزم ، هیش هیش ، نگو ، چونکه صدمه می زنه
با شعر خودش می خوابه با تمام اون قول ها اغفال شده که هیچ کس بهش عمل نکرده
دیگه تنهایی گریه نمیکنه هیچ اشکی نمونده که پاک بشه فقط خاطرات روزانه ای که پر از صفحه های خالی هستن حس ها از راه سرگردان شدن
اما او شعر خواهد خواند
تا هر چیزی بسوزه وقتی که همه جیغ می کشن
دروغ های اونا رو می سوزونم
خیالاتم رو می سوزونم
تمام این نفرت رو و تمام این درد رو همه اش رو به آتش می کشم
مادامی که خشمم حکومت میکنه
تا موقعی که هر چیزی بسوزد
بدون اینکه آدم متوجه شود از درون زندگی می گذرد
با دونستن اینکه هیچ کس اهمیت نمیده
در حالی که اونا در رقص بالماسکه خیلی ضعیف شدن هیچ کس اونجا اونو نمی بینه
و او هنوز هم شعر میخونه
تا موقعی که هر چیزی بسوزه
وقتی که همه جیغ می کشن
دروغ های اونا رو می سوزونم
خیالاتم رو می سوزونم
تمام این نفرت رو و تمام این درد رو
